محمد بن حسين رازي
40
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
گفتم : محمد بن عبد اللّه بن عبد المطلب . آنكه خداى روى من به دو تازه گردانيد و مرا توانگر كرد ، او را پروريدم . چون حظ و شادى خود برگرفتم او را آوردم تا با عبد المطلب [ 576 پ ] رسانم ، از پيش منش ببردند پيش از آنكه قدم او به زمين رسد . به لات و عزى كه اگر او را باز نبينم خود را از سر كوه به زير اندازم تا پاره پاره شوم . خلق گفتند تو معتوههاى ، ما محمد با تو نديديم . « 1 » گفتم : اين ساعت پيش من ايستاده بود . گفتند : ما نديديم . چون مرا نوميد كردند دستها بر سر زدم ، گفتم : وا محمداه ! « 2 » زنان به گريه آمدند . واله شدم ، خلقى - مىگريستند از گريهء من . ناگاه پيرى ديدم نزار ، تكيه بر عصا كرده ، گفت : اى زن ترا چه بوده است ؟ گفتم : محمد را گم كردهام . گفت : مگرى كه من ترا راه نمايم بدان كس كه مىداند كه او كجاست ، و اگر خواهد با تو رساند او را . گفتم : او كيست ؟ گفت : بت بزرگ ، هبل ! او داند كه محمد كجاست و اگر خواهد با تو رساند . او را گفت : بانگ بر شيخ زدم گفتم : مادر به مرگ تو نشيناد ! مگر نمىدانى كه در ميلاد او چه به لات و عزى رسيد ؟ گفت : تو نميدانى كه چه مىگويى . من بروم و بازپرسم . در پيش هبل رفت و هفت بار طواف كرد و بوسه بر سر وى داد ، گفت : اى سيد ، منت تو بر قريش ديرينه است و اين زن از بنى سعد است مىگويد ، پسرش گم شده است ، مىخواهد كه با وى برسانى ، و اگر خواهى او را با وى رسان و اين وحشت از بطحاء مكه دور كن ، و اين زن مىگويد كه پسر او محمد است . حليمه گفت كه : هبل برو درآمد و جملهء بتان به رو درافتادند و آواز برداشتند ، گفتند : دور شو از ما اى شيخ كه هلاك ما بر دست محمد باشد . گفت : شيخ رو واكرد ، آواز دندانهاى وى مىشنيدم كه دندانها بر هم مىزد از لرزهاى عظيم كه برو افتاده بود . عكازه از دست بينداخت و مىگريست . گفت : اى
--> ( 1 ) - اصل : نديدم ( 2 ) - « وا محمدا » نداى استغاثه است . اصل : وا محمد ماه !